|
صندلی را بنه در میان سخنهای سبز نجومی
|
||
|
من تمنا کردم که تو با من باشی تو به من گفتی ـ هرگز، هرگز. پاسخی سخت و درشت و مرا غصه ی این هرگز کشت.
+
تاريخ پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 20:28 نويسنده سوگند و عسل
|
صدا کن مرا.
صدای تو خوب است. صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید.
در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم. بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است. و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکرد. و خاصیت عشق این است.
کسی نیست ، بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم. بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم. بیا زودتر چیز ها را ببینیم. ببین، عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض زمان را به گردی بدل می کنن. بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام. بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.
مرا گرم کن (و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد و باران تندی گرفت و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ، اجاق شقایق مرا گرم کرد.)
در این کوچه هایی که تاریک هستند من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم. من از سطح سیمانی قرن می ترسم. بیا تا نترسم من از شهر هایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است. مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد. مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات. اگر کاشف معدن صبح آمد، مرا صدا کن. و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو، بیدار خواهم شد.
و آن وقت حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم، و افتاد. حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم، و تر شد. بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند. در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت، قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست. بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد. چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد. چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.
و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش استوا گرم، ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید.
سهراب سپهری
+
تاريخ پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 17:35 نويسنده سوگند و عسل
|
من
پری کوچک غمگینی را میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین مینوازد آرام، آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه میمیرد و سحر گاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.
+
تاريخ جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 0:31 نويسنده سوگند و عسل
|
وقتی که گریم میگیره، شونه ی تو کجاس؟بگو!
بارون که نم نم میگیره، خونه ی تو کجاس؟ بگو!
بگو کدوم خاطره ای، پناه هق هقم میشه؟ کدوم ترانه مرهم این دل عاشقم میشه؟ کجا تو رو پیدا کنم؟ پشت کدوم پنجره ای؟ تو این سکوت لعنتی، بغض کدوم حنجره ای؟
وقتی که گریم میگیره، شونه ی تو کجاس؟بگو! بارون که نم نم میگیره، خونه ی تو کجاس؟ بگو!
حس میکنم که عطر تو، سایه به سایه با منه! خط بزن این فاصله رو! بذار که نبضم بزنه! منو دوباره زنده کن! مثل صنوبر تو بهار! فصل یخو ورق بزن! رو برگای تشنه ببار!
وقتی که گریم میگیره، شونه ی تو کجاس؟بگو! بارون که نم نم میگیره، خونه ی تو کجاس؟ بگو!
سگ
یه سگ تنها تو کوچه داره زوزه می کشه آرزو داره یه جوری زندگیش تموم بشه دیگه از گشتن کیسه های آشغال خسته س از فرار و انتظار، هر ماه و هر سال خسته س هر دو پاش از لگد سپور کوچه لنگه واسه ی جفت قدیمیش دوباره دل تنگه جفتی که با چرخ کور یه ماشین راحت شد از کتک، از همه دردای زمین راحت شد
یه سگ نفس بریده تو کوچه می کشه زوزه! عمریه دنبال جفتش همه جا می کشه پوزه...
دنبال یه راه چاره س برای ختم عذاب گاهی وقتا میبینه جفت قشنگش رو تو خواب توی خواباش زنده س و تو بیداری جون می کنه پرسه می زنه تو برزخ با تنی پر از کنه توی چشماش چیزی داره که فقط من می بینم! این منم که پای حرفای سکوتش میشینم! چشماش آیینه ی این زندگی سگی ماس سگ ولگرد تو کوچه شکل خیلی آدماس!
+
تاريخ دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 20:52 نويسنده سوگند و عسل
|
آمد و بر صفحه ی قلبم نوشت ردید و رفت نسخه ای از جنس دلتنگی شب پیچید و رفت تا بگویم رفتنش را هیچ کس باور نکرد این سخن را از درخت آرزویم چید و رفت شاخه ی گل را گرفت و با غمی بویید و رفت چشم در چشمش برایش گریه میکردم ولی او فقط بر اشک های ساکتم خندید و رفت...
+
تاريخ یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 10:50 نويسنده سوگند و عسل
|
گوش کن، دورترین مرغ جهان میخواند.
شب سلیس است، و یکدست، و باز. شمعدانی ها و صدا دار ترین شاخه ی فصل، ماه را میشنوند.
پلکان جلو ساختمان، در فانوس به دست و در اسراف نسیم،
گوش کن، جاده صدا میزند از دور قدم های تو را. چشم تو زینت تاریکی نیست. پلک ها را بتکان،کفش به پا کن، و بیا. و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روی کلوخی بنشیند با تو و مزامیر شب اندام تو را، مثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کنند.
پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت: بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است.
+
تاريخ چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 1:15 نويسنده سوگند و عسل
|
جت منو به این بازی وبلاگی دعوت کرده: بهترین روز سال ۸۸: همه ی روزام تقریبا تو یه حدن.نمیدونم کدوم بهترینه!
دعوت شدگان: پرنده آبی تنها - رها - عروسک کوکی - هونیا - آرمین(پسر اژدها) - سجاد - خبیس - حسام - الهه - مهدیه - نازنین - فرزانه و البته دوستای خوب دیگم که اسمشونو فراموش کردم سال نو همتون مبارک
+
تاريخ جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 16:2 نويسنده سوگند و عسل
پشت کاجستان،برف. برف،یک دسته کلاغ جاده یعنی غربت. باد،آواز،مسافر،و کمی میل به خواب. شاخ پیچک،و رسیدن،و حیاط.
من،و دلتنگ، و این شیشه ی خیس. می نویسم، و فضا. مینویسم، و دو دیوار، و چندین گنجشک.
یک نفر دلتنگ است. یک نفر می بافد. یک نفر می شمرد. یک نفر می خواند.
زندگی یعنی: یک سار پرید. از چه دلتنگ شدی؟ دلخوشی ها کم نیست: مثلا این خورشید، کودک پس فردا، کفتر آن هفته.
یک نفر دیشب مرد و هنوز، نان گندم خوب است. و هنوز، آب می ریزد پایین، اسب ها مینوشند.
قطره ها در جریان، برف بر دوش سکوت و زمان روی ستون فقرات گل یاس.
+
تاريخ پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 19:27 نويسنده سوگند و عسل
|
بعد از آن دیوانگیها ای دریغ باورم ناید که عاقل گشته ام گوئیا «او» مرده د من کاینچنین خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آیینه میپرسم ملول چیستم دیگر،به چشمت چیستم؟ لیک در آیینه میبینم که،وای سایه ای هم زانچه بودم نیستم
همچو آن رقاصه ی هندو به ناز پای میکوبم ولی بر گور خویش وه که با صد حسرت این ویرانه را روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمیجویم به سوی شهر روز بی گمان در قعر گوری خفته ام گوهری دارم ولی آن را ز بیم در دل مردابها بنهفته ام
می روم ... اما نمی پرسم ز خویش ره کجا...؟ منزل کجا... ؟ مقصود چیست؟ بوسه می بخشم ولی خود غافلم کاین دل دیوانه را معبود کیست
«او» چو در من مرد،ناگه هر چه بود در نگاهم حالتی دیگر گرفت گوئیا شب با دو دست سرد خویش روح بی تاب ما در بر گرفت
آه... آری...این منم... اما چه سود «او» که در من بود دیگر، نیست، نیست می خروشم زیر لب دیوانه وار «او» که در من بود، آخر کیست، کیست؟
+
تاريخ دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 1:21 نويسنده سوگند و عسل
|
سیستم این بازی اینطوریه که شما باید به پنج مورد از خصوصیات خودتون که تا حالا واسه خوانندگان وبلاگتون رو نکردین ! اعتراف کنین و چند نفرم دعوت کنین که همین کارو بکنن : مثلا اینا خصوصیات منه: ۱:همیشه دلم میخواد شبا برم تو قبزستون قدم بزنم اما نمیذارن.من که نمیترســــــــم درک کنم.میشه تو آسمون غرق شد....
خوب حالا دعوت شدگان: هونیا آرمین ـ خبیس ـ آرمین(پسر اژدها) ـ ارشیا ـ احسان ـ پرنده ی آبی ـ مهدیه ـ ابوالفضل ـ ............ و هر کسی که بهم سر میزنه الان زیاد حضور ذهن ندارم.
+
تاريخ چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 2:31 نويسنده سوگند و عسل
|
||